شهید سیما سلیمانی؛ روایت زنی که 20 سال برای مردم یک روستا خدمت کرد

به مناسبت هفته دفاع مقدس رئیس جهاد دانشگاهی واحد همدان، معاون فرهنگی این واحد، معاون فرهنگی دانشگاه ملایر و رئیس بنیاد شهید این شهرستان مهمان خانه یک بانوی شهید بودند؛ شهید سیما سلیمانی، از شهدای جنگ رمضان و از کادر درمان ، متولد سال 1354 و دارای دو فرزند، یک دختر و یک پسر بود. او به عنوان ماما در مرکز بهداشت روستای کهکدان ملایر خدمت می کرد و با وجود فراهم بودن امکان اشتغال در بروجرد، نزدیک به 20 سال هر روز مسیر این روستا را برای خدمت به مردم طی کرد.

به مناسبت هفته دفاع مقدس رئیس جهاد دانشگاهی واحد همدان، معاون فرهنگی این واحد، معاون فرهنگی دانشگاه ملایر و رئیس بنیاد شهید این شهرستان مهمان خانه یک بانوی شهید بودند؛ شهید سیما سلیمانی، از شهدای جنگ رمضان و از کادر درمان، متولد سال 1354 و دارای دو فرزند، یک دختر و یک پسر بود. او به عنوان ماما در مرکز بهداشت روستای کهکدان ملایر خدمت می کرد و با وجود فراهم بودن امکان اشتغال در بروجرد، نزدیک به 20 سال هر روز مسیر این روستا را برای خدمت به مردم طی کرد.

سلیمانی در 17 اسفندماه، در حالی که روزه بود، در صف نانوایی بر اثر اصابت سه ترکش به ناحیه سر و 17 ترکش به نقاط مختلف بدن به شدت مجروح شد و پس از 10 روز قرار داشتن در کما، در 27 اسفندماه به شهادت رسید.

مردم روستای کهکدان او را بدلیل سال ها خدمت، دلسوزی و ارتباط نزدیک با اهالی به خوبی می شناختند. فرزند شهید، یسنا روزبهانی، از مادرش به عنوان زنی مهربان و صبور یاد می کند که حتی در قبال مراجعه کنندگان نیازمند مرکز بهداشت نیز خود را مسئول می دانست و تا جایی که می توانست به آنان کمک می کرد، مشروح این گفت وگو را در زیر می خوانیم:

ایکنا _ از ویژگی های مادر شهیدتان برایمان بگویید.

مادرم با همه مهربان و دلسوز بود. مردم روستای کهکدان هم خیلی دوستش داشتند و او را به خوبی می شناختند. برای مردم خیلی کار می کرد و اگر مراجعه کننده ای نیازمند بود و می دید که توان خرید بعضی چیزها را ندارد، خودش برایش تهیه می کرد یا به او کمک می کرد.

در خانواده هم همین طور بود. صبر زیادی داشت و در هر کاری دلسوز و مهربان بود. فکر می کنم همین روحیه باعث شده بود مردم روستا این قدر به او وابسته و علاقه مند باشند.

ایکنا _ رابطه شما با مادرتان چگونه بود؟

ما رابطه خیلی صمیمی با هم داشتیم. این طور نبود که به دلیل سن و سال یا مسائل دوران نوجوانی، اختلاف و دعوا یا حتی بحث خاصی بین ما باشد. خیلی با هم بودیم و مادرم برای من فقط مادر نبود؛ ما با هم رفیق بودیم.

با وجود اینکه شاغل بود؛ این موضوع باعث نمی شد خلأیی داشته باشم یا خالی او را احساس کنم. برای من مشکل خاصی نبود، هرچند طبیعتاً تنهایی زیاد بود. تقریباً بیشتر دوران کودکی ام را تنها بودم. بعداً برادرم هم به دنیا آمد، اما حضور مادرم باعث می شد این تنهایی خیلی احساس نشود. او کمبودهای این چنینی را برای من جبران می کرد.

ایکنا _ از روز شهادت مادرتان بگویید. آخرین روز زندگی با مادر چگونه گذشت؟

مادرم صبح زود مثل همیشه سر کار رفت و حدود ساعت دو و نیم برگشت. قرار بود بعد از آن برای خرید وسایل تولد من بیرون برویم؛ چون فردای آن روز تولدم بود. مادرم گفت برای افطار نان می گیرد و بعد با هم برای خرید می رویم. مادرم گفت من کمی زودتر می روم و تو هم بعداً بیا.

چند دقیقه بیشتر فاصله نیفتاده بود که از خانه بیرون آمدم. ناگهان دیدم دود سیاهی تمام آسمان را گرفته است. صدایی نشنیدم، اما زمین می لرزید و شیشه ها و سنگ ها به اطراف پرتاب می شد و همینطور تکه های سنگ و شیشه به رویم می ریخت.

وقتی به سر کوچه رسیدم، مسیر کاملاً مسدود شده بود. خانه ما پشت سپاه بروجرد بود و همان قسمت مورد اصابت قرار گرفته بود. آن قدر آوار ریخته بود که انگار دیواری از زمین تا بالا ایجاد شده بود و حتی جایی برای پا گذاشتن وجود نداشت.

دایی ام از سمت دیگری خودش را به مادرم رسانده بود. بعد ما هم رفتیم و او را به بیمارستان منتقل کردند. مادرم بیهوش بود. فقط یک لحظه، زمانی که وضعیتش خیلی وخیم شده بود، چشم هایش را باز کرد و گفت: «یسنا.»

بعد دیگر چیزی نگفت. ضربان قلبش بالا رفت و عملیات احیا انجام شد. 10 روز در کما بود و قرار بود بعد از آن تحت عمل جراحی قرار بگیرد، اما متأسفانه این اتفاق نیفتاد و 27 اسفند ماه به شهادت رسید.

ترکش ها تقریباً به همه جای بدنش اصابت کرده بود؛ پاها، دست ها و شانه هایش آسیب دیده بود. دستش کاملاً شکسته و ورم زیادی کرده بود و استخوانش مشخص بود. سرش هم بر اثر اصابت ترکش آسیب دیده بود.

ایکنا _ آیا پیش از شهادت مادرتان، رفتار یا سخنی از او دیده بودید که تصور کنید ممکن است روزی به شهادت برسد؟

نه، رفتار خاصی که چنین چیزی را نشان بدهد نداشت و همه چیز عادی بود. اما یک جمله از او در ذهنم مانده است.

روز قبل از حادثه، در خانه پدربزرگم بودیم. مادرم گفت: «اگر این نظام نباشد، همه ما را می کشند.» بعد به خانواده گفت که باید خدا را شکر کنیم که این ها هستند و بالای سرمان هستند. آن زمان شاید فکر نمی کردم این حرف معنای خاصی داشته باشد، اما بعد از شهادتش بیشتر در ذهنم ماند.

ایکنا _ دوست دارید کدام ویژگی مادر بیشتر در وجود شما پررنگ شود؟

کمک کردن به مردم. مادرم خیلی به فکر دیگران بود. یادم هست گاهی با هم به مغازه می رفتیم و چند چیز می خریدیم. می گفت فردا قرار است چند نفر پیش من بیایند که دستشان به دهانشان نمی رسد. برای آنها خوراکی و وسایل مورد نیاز می خرید و با خودش می برد.

حتی لباس هم برای بعضی ها تهیه می کرد. آخرین بار که در بروجرد بودیم باهم به خرید رفتیم چند تکه لباس و شلوار خرید و گفت پس فردا به سر کار رفتم، آنها را با خودم می برم و به افراد نیازمند می دهم. هنوز آن لباس ها باقی مانده و فرصت نشد آنها را به افرادی که در نظر داشت هدیه دهد. نمی دانستم قرار است آنها را به چه کسی بدهد، اما دیگر فرصت این کار برایش پیش نیامد.

کمک کردن به مردم روحیه بزرگی می خواست و این یکی از ویژگی هایی است که دوست دارم در خودم داشته باشم.

ایکنا _ از دلتنگی بعد از شهادت مادرتان بگویید، چطور می گذرد؟

دلتنگی خیلی زیاد است، به خصوص برای من. برادرم ازدواج کرده و من در خانه تنها هستم و واقعاً جای خالی مادرم را احساس می کنم. این جای خالی با هیچ چیزی قابل جبران نیست.

مادرم برای من مثل رفیق بود. من با خیلی ها درباره خودم صحبت نمی کردم، اما مادرم همه چیز را درباره من می دانست. الان کسی نیست که مثل او بتوانم با او صحبت کنم و هر چیزی را بگویم.

مادرم همین روستا دفن شده است. خیلی وقت ها احساس می کنم هنوز زنده است و همین نزدیکی هاست. شاید چون همیشه حضورش در زندگی من خیلی پررنگ بوده، هنوز نبودنش را باور نکرده ام.

در ادامه  ایوب روزبهانی همسر این بانوی شهید ملایری به بیان خاطراتی از همسر شهید خود پرداخت که در زیر می خوانیم:

ایکنا _ برجسته ترین ویژگی اخلاقی شهید سیما سلیمانی از نگاه شما به عنوان همسرش چه بود؟

مهربانی و دلسوزی از برجسته ترین ویژگی های همسرم بود. ما 28 سال زندگی مشترک داشتیم و در تمام این سال ها واقعاً مهربان بود. هیچ وقت نمی گفت این کار را انجام نده یا آن کار را نکن. اگر پیشنهادی داشت، مطرح می کرد، اما هیچ وقت مانع تصمیم یا انتخاب من نمی شد.

در زندگی مشترک بسیار وفادار بود و دلسوزی و فداکاری اش فقط به خانواده محدود نمی شد؛ در محیط کار و در ارتباط با مردم هم همین روحیه را داشت. خانواده های دو طرف نیز بسیار دوستش داشتند و وابستگی عاطفی زیادی به او داشتند. حتی چند ماه بعد از شهادتش، هنوز صحبت از رفتن به مراسم و مهمانی ها برای خانواده من سخت است، چون نبودنش را به شدت احساس می کردند.

ایکنا _ از روز شهادت همسرتان بگویید. چه زمانی متوجه شدید برای او اتفاقی افتاده است؟

آن روز از صبح در ملایر نبودم و با ماشین سنگین که بر روی آن کار می کنم در بندر بودم؛ احساس اضطراب و استرس داشتم. همسرم قرار بود به محل کار برود، اما پدر و مادرش مهمان ما بودند و به همین دلیل گفت آن روز نمی رود و فردا می رود.

تا حدود ساعت دو بعدازظهر چند بار با او تماس گرفتم و صحبت کردم. حدود ساعت پنج ونیم عصر، ناگهان حال عجیبی پیدا کردم و احساس آشفتگی شدیدی داشتم. چندین بار با خودش و دخترم تماس گرفتم، اما هیچ کدام پاسخ نمی دادند.

آن زمان نمی دانستم بروجرد موشک باران شده است. به برادرها و پدر و مادرش هم زنگ زدم، اما آنها هم پاسخ نمی دادند. در نهایت دخترم با گریه با من تماس گرفت و گفت: «بابا، مامان گم شده».

آن لحظه متوجه شدیم اتفاقی افتاده است چون خانه ما هم نزدیک سپاه بود، تصور کردم شاید خانه مان آسیب دیده باشد، اما بعد مشخص شد همسرم برای خرید و در صف نانوایی بوده و با زبان روزه همان جا مورد اصابت قرار گرفته است.

ایکنا _ با توجه به روحیه ای که از همسرتان سراغ داشتید، شهادت او را چگونه می بینید؟

همسرم در تمام زندگی اهل فداکاری، دلسوزی و کمک به دیگران بود؛ چه در محیط خانواده و چه در محیط کار. برای خودش چیزی نمی خواست و همیشه دیگران برایش اهمیت داشتند.

به نظرم شهادت تنها چیزی بود که می توانست ادامه این مسیر فداکاری باشد؛ چون واقعاً هیچ چیز نمی توانست زحمات و دلسوزی هایش را جبران کند. ما هم به شهادتش افتخار می کنیم، هرچند دلتنگی و جای خالی اش برایمان باقی مانده است.

ایکنا _ واکنش مردم روستا به شهادت همسرتان چگونه بود؟

مردم واقعاً به او علاقه داشتند. در مراسم تشییع، مردم از روستاهای اطراف و مناطق مختلف حضور پیدا کردند و برای بدرقه اش سنگ تمام گذاشتند. حضور گسترده مردم برای ما نشان داد که محبت او فقط در میان خانواده و نزدیکان نبود و سال ها خدمت و رفتار مهربانانه اش در ذهن مردم باقی مانده است. نام مرکز بهداشت روستا نیز بعد از شهادت او به نام او نام گذاری شد.

ما در نهایت به این موضوع افتخار می کنیم که خانواده مان و روستایمان شهیدی تقدیم کرده اند؛ هرچند دلتنگی او برای ما همچنان باقی است.

ایکنا _ شما وقتی دلتنگ همسرتان می شوید، چه چیزی تسکینتان می دهد؟

واقعاً چیزی نمی تواند جای او را پر کند. بیشتر سعی می کنیم با دخترمان کنار بیاییم و یکدیگر را آرام کنیم، اما جای خالی او همچنان احساس می شود.

گاهی اتفاق های ساده در زندگی یا حتی دیدن یک خودرو و چیزهایی که ما را به یاد او می اندازد، دلتنگی را بیشتر می کند. بعد از سال ها زندگی مشترک، طبیعی است که نبودنش در همه لحظات زندگی احساس شود.

انتهای پیام

نظرات

captcha